سال ۱۳۵۷ نقطه عطفی بود که تاریخ معاصر ایران را تغییر داد. در آن روزهای پرالتهاب که جیمی کارتر، رئیسجمهور وقت آمریکا به ایران سفر کرد، ما در دبیرستان اهواز، ندای حقطلبی خود را بر دیوارهای شهر نقش زدیم. شعار «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر جیمی کارتر» برای ما نه یک شعار ساده، که مرزبندی عقیدتی با استکبار بود. همین ایستادگی باعث شد تا مدرسه ما به تعطیلی کشیده شود، اما این آغاز فعالیتهای جدیتر در مساجد، بهویژه مسجد حجازی بود. حتی دستگیری یکی از بستگان نزدیک توسط ساواک و محکومیتهای سنگین وی، نه تنها خللی در عزم ما ایجاد نکرد، بلکه ما را در شناخت چهره واقعی استبداد راسختر ساخت.
با طلوع خورشید انقلاب، فصل دیگری از آزمونهای الهی آغاز شد. با شروع جنگ تحمیلی، طعم تلخ آوارگی و دفاع را چشیدیم. از اهواز به سمت نفتسفید هجرت کردیم، اما دیار اصلی ما جبهههای نبرد بود. پس از بازگشت به اهواز، با وجود تمام دشواریها، توفیق خدمت در بسیج و اعزام به عنوان نیروی پشتیبان به جبهههای نبرد نصیبم شد. پادگان دوکوهه اندیمشک، برای ما یادآور لحظات ناب همبستگی و تقسیم نیروهاست؛ جایی که همه با یک هدف مشترک، لباس رزم بر تن میکردند. در آن دوران، دزفول بهعنوان شهر مقاومت، آماج حملات دشمن بود و پادگان هوایی آن، نمادی از پایداری ملت ایران در برابر تجاوزات هوایی بود.
در دوران دفاع مقدس، واقعیتهای جنگ فراتر از خطوط مقدم جبهه بود. در آن ایام، پادگانهای هوایی از فناوریهای پیشرفته پدافندی امروزی بیبهره بودند و دشمن بعثی با بیرحمی این مراکز را هدف قرار میداد. متأسفانه، اصابت موشکها به مناطق مسکونی، خسارات و تلفات جانی بسیاری را برای شهروندان به بار میآورد. انبارهای مهمات در حاشیه شهر نیز از آماج این حملات مصون نبودند؛ شدت انفجارها به حدی بود که آسمان اهواز تا مدت ها در هالهای از دود سیاه و اندوه فرو میرفت. در آن شرایط اضطراری، شهر سیمای دیگری به خود گرفت و بسیاری از هتلهای اهواز تغییر کاربری داده و به مراکز درمانی تبدیل شدند. از جمله این مراکز که از همان دوران تا به امروز با همان رسالت خدمترسانی به فعالیت خود ادامه میدهد، «بیمارستان ابوذر» است که یادآور آن روزهای پرخاطره و ایثارگریهای کادر درمان است.
جنگ، عرصهای برای کار گروهی تمامعیار بود و تصور اینکه تنها نیروهای رزمنده در خط مقدم نقشآفرین بودند، باوری نادرست است. آحاد جامعه، از پیر و جوان گرفته تا بانوان بسیجی، در تمامی عرصهها دوشادوش یکدیگر ایستادند. بانوان صبور و متعهد ما، در گرمای طاقتفرسای ۶۰ درجه خوزستان، علاوه بر پشتیبانی نظیر دوخت لباس رزمندگان، با پخت نان و تلاشهای بیوقفه، ایفای نقش می کردند. رزمندگانی که با ایثار جان، وظیفه خطیر یخرسانی به سنگرها را با نیسان از اهواز تا شلمچه بر عهده داشتند، نمادی از خدمت بیمنت بودند.
جادههای احداثی که برای جلوگیری از نفوذ دشمن، اغلب یک تا دو متر بالاتر از سطح زمین بنا میشدند، در شبهای تاریک عملیاتهای پشتیبانی، حوادث دردناکی را رقم میزدند و بسیاری از نیروهای خودی در همین مسیرها به شهادت رسیدند. آن ایام، روزهای بسیار سختی بود، اما با انضباط و صیانتی که در بطن این مقاومت مردمی جریان داشت، ملت ایران از آن طوفان سهمگین با سربلندی عبور کرد.
در آن دوران، مسئولیت واحد قطعات ماشینآلات سنگین و نیمهسنگین پشتیبانی بر عهده من بود؛ بخشی که وظیفه داشت تمامی تجهیزات آسیبدیده در جبههها را بازسازی و آماده به کار کند. همکاران من در این بخش، نیروهای متخصصی بودند که بهصورت موقت از اقصینقاط ایران به ما ملحق شده بودند. این حضور، فرصتی بینظیر برای من فراهم آورد تا بدون سفر به جایجای ایران، با فرهنگ، منش و گویشهای مختلف مردمان سرزمینم آشنا شوم. حقیقتاً کلام حضرت امام (ره) را که فرمودند «جنگ دانشگاه است»، با تمام وجود درک کردم. زندگی با این برادران و همراهی با آنان چنان پیوند عمیقی ایجاد کرده بود که هنگام پایان مأموریت هر یک از آنها، لحظات جدایی با اندوه و اشک همراه بود.
نظم و انضباط عملیاتی در آن شرایط حیاتی بود. یکی از همرزمان ما که مسئولیت جمعآوری تجهیزات باقیمانده در میدان نبرد را بر عهده داشت، هر قطعهای را که در میدان جنگ زمینگیر میشد، به واحد ما تحویل میداد. در یکی از همین مأموریتها، بستهای حاوی «دیسک صفحه جرثقیل عراقی» به دست ما رسید. با اینکه چنین مدل جرثقیلی در آن زمان در کشور موجود نبود، اما با دقت آن را در انبار ثبت کردیم. چند سال بعد، زمانی که بهطور سرزده وارد بخش تعمیرات شدم، دیدم جرثقیلی که ماهها به دلیل نبود قطعه در تهران و اصفهان و سایر شهرها بلااستفاده مانده بود، تنها به همان دیسک صفحه نیاز داشت. مسئول تعمیرات با ناباوری پرسید: «مگر ممکن است چنین قطعهای را داشته باشید؟» و وقتی دیسک صفحه نو را در اختیارشان قرار دادم، توانستیم آن جرثقیل را به چرخه فعالیت بازگردانیم؛ این تجربهای از ضرورت دقت و صیانت در مدیریت منابع بود.
فرهنگ حاکم بر جبهه، ترکیبی بینظیر از سطوح مختلف دانش و تخصص بود؛ از نیروهایی که از دورترین روستاهای کشور آمده بودند تا نخبگان برجسته دانشگاههای تهران. وظیفه ما در این بستر، تعامل با تمامی این اقشار و آموزش متقابل بود. من با تمام وجود آنچه را میدانستم به دیگران میآموختم و از سوی دیگر، از دانش و تجربه آنان بهرهمند میشدم. سختی کار ما در مدیریت همین تفاوتها بود؛ باید با هر کسی به زبانِ توانمندیهای خودش سخن میگفتیم.
همواره تصور میکردم در حال انجام بزرگترین خدمت ممکن به کشورم هستم و از این بابت احساس غرور داشتم، اما حادثهای در غرب کشور نگاه مرا به حقیقتِ ایثار دگرگون کرد. شهادت «شهید ساجدی» که اهل مشهد بود او توسط گروههای معاند به شهادت رسید، این حادثه در زندگی من تاثیر گذاشت. ما برای شرکت در مراسم تشییع پیکر ایشان به مشهد رفتیم؛ آنجا بود که دریافتم این شهید بزرگوار پنج فرزند داشت. در میان مراسم، برادر شهید نقل کرد که فرزند کوچک ایشان، پدر را چنان کم دیده بود که وقتی پس از مدتها او را دید، با واژه «عمو» خطابش کرد. در آن لحظه، با خود اندیشیدم که این شهید بزرگوار با وجود دلبستگیهای عمیق به پنج فرزند، چگونه از همه چیز گذشت و در میدان حضور یافت. آنجا بود که دریافتم ایثار واقعی و خدمت حقیقی، فراتر از مسئولیتهای اداری و فنی، گذشتن از «خود» و تمامِ تعلقات دنیوی در راه آرمانهای بلند است.
حمایتهای مردمی در دوران دفاع مقدس، پشتوانهای معنوی برای رزمندگان بود. کودکان ایرانزمین، با نیتی پاک و خالصانه، از اندوختههای کوچک خود اقلام مورد نیاز جبههها را تهیه میکردند و در سرمای سخت زمستان، شال، کلاه و دستکشهای بافتهشده به جبهه ارسال میشد تا گرمابخش وجود رزمندگان در خطوط مقدم باشد. سیستم تدارکات نیز با انضباطی مثالزدنی، لباسها و تجهیزات فرسوده را با اقلام نو جایگزین میکرد و امکانات ارتباطی نظیر نامهنگاری رایگان، پیوند عاطفی رزمندگان با خانوادههایشان را حفظ می کرد.
پس از پایان دوران دفاع مقدس، مسیر خدمت را در عرصهای دیگر پی گرفتم. اگرچه پیشنهاد پیوستن به «جهاد سازندگی» مطرح شد، اما باور قلبیام این بود که باید در سنگرهای تخصصی دیگر به فعالیت ادامه دهم. با وجود برنامهریزی برای ورود به شرکت نفت فلات قاره، به دلیل شرایط بحرانی ناشی از حملات به دکلهای دریایی، تقدیر مرا به شرکت ملی حفاری ایران کشاند. در بدو ورود، علیرغم تخصص در حوزه انبارداری، در بخش ترابری مشغول به کار شدم. رویارویی با محیطی که کاملا فنی بود و تفاوتهای فرهنگی آن با فضای برادرانه جبهه، چالش من بود. اما من بر همان مدارِ روحیه جهادی ایستادم؛ روحیهای که در آن، انجام کار مردم و گرهگشایی، اصلِ خدمت است.
در سال ۱۳۶۸، همکار عزیزی برای دریافت وام ازدواج فرزندش به من مراجعه کرد. آن روزها بروکراسی اداری برای بسیاری مسیر دشواری بود، اما من با نگاهی متفاوت که ریشه در آموزههای بسیجی داشت، تمامی امور اداری ایشان را در کمترین زمان ممکن به سرانجام رساندم. وقتی با حیرتِ آن همکار از سرعت انجام کار مواجه شدم، پاسخم این بود: «ما نیروهای بسیجی هستیم و وظیفه داریم گره از کار خلق بگشاییم و خدمت را با سرعت و دقت به سرانجام برسانیم.» این نمونه ساده، روابط انسانی را دگرگون کرد و محیط خشکِ اداری را به فضایی سرشار از اعتماد و دوستی تبدیل ساخت. دیری نپایید که بخش ترابری، با همان نظم و روحیه جهادی، به یکی از ارکان اصلی شرکت ملی حفاری بدل شد و بهرهوری در جابهجایی دستگاههای استراتژیک حفاری به سطحی مطلوب رسید.
این مسیر خدمت در سالهای بعد تداوم یافت و با پیگیری مطالعات دانشگاهی و اخذ مدرک کارشناسی در رشته حقوق قضایی، فصل نوینی در فعالیتهای حرفهایام گشوده شد که حاصل آن ۲۰ سال خدمت مستمر و متعهدانه در اداره قراردادها بود. با وجود فراز و فرودهای بسیار و بیماری که مانع از تداوم برخی فعالیتهای اجتماعی همچون اهدای خون شد، اما آن روحیه جهادی و انگیزه برای خدمت به خلق، همچنان در وجودم زنده است.